گنج غزل

دل تشنه شد و در تو گمان برد که آبست!

بیچاره ندانست فریبنده سرابست!

بسیار کسان را که خمار از تو برانده است!

این خون که بلبهای تو همرنگ شرابست!

افسوس که از تلخی دشنام جدا نیست!

در جام لبان تو اگر باده نابست!

لب را چه کنی خسته بپرخاش که ما را!

خاموشی آن چشم سخنگوی, جوابست!

با بوسه و لبخند ز هم باز نگردد!

گوئی که میان من و آن لب شکرابست!

آبادی دل را ز که جویم که همه خلق!

دانند که این خانه ز بنیاد, خرابست!

یاد من سودا زده در آن دل سنگین!

نقشی است گریزنده که در پرده خوابست!

((ابوالحسن ورزی))

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

ما بدان قامت و بالا نگرانیم هنوز!

وز غمت خون دل از دیده روانیم هنوز!

جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت!

بر همان عهد که بودیم بر آنیم هنوز!

بامید تو شب خویشتن آریم به روز!

آن جفا دیده که بودیم همانیم هنوز!

ای دریغا که پس از آن همه جانبازیها!

بر سر کوی تو بی نام و نشانیم هنوز!

دیگران وادی عشق تو بپایان بردند!

ما بیاد تو در این دشت دوانیم هنوز!

آرمیدند همه در حرم حرمت و ما!

ساکن کوی خرابات مغانیم هنوز!

نوبهار آمد و بگذشت ولیکن من و دل!

همچنان در تب آسیب خزانیم هنوز!

نه گلت خار برآورد و نه از جورت کاست!

باری از هستی خود ما بگمانیم هنوز!

بس شگفت است که با اینهمه تابش چون بخت !

در پس پرده ی پندار نهانیم هنوز !

ما از این چرخ کهن گر چه بسی پیر تریم !

همچنان از مدد عشق جوانیم هنوز !

او ستاد همه فن بوده و هستیم " ادیب"!

با همان نام و همان شوکت و شانیم هنوز!

     (( ادیب نیشابوری))

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۱ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

باز به گلشن بیا اب رخ گل بریز!

شانه به کاکل بزن نکهت سنبل بریز!

سوخته را سوختن اب حیات است و بس!

اتش پروانه را بر سر بلبل بریز!

اینه حسن اوست ای فلک ناسپاس!

قطره ی اشک مرا بر ورق گل بریز!

بار غم دوستان جام می دشمنان!

ان به تحمل بکش این به تغافل بریز!

مشهد بلبل رسید باد صبا زود شو!

ناله بکش گریه کن یک دو سبد گل بریز!

وضع تواضع خوش است با همه دارائی ات!

بر سر کشت غنا خاک تنزل بریز!

رابطه ی معنویست عاشق و معشوق را!

از پر بلبل به این تخت حنا گل بریز!

تا نکند حرص از او نان تو را خام سوز!

اتش تشویش را اب توکل بریز!

مستی چشم تو کشت (شایق) دلداده را!

بر سر تابوت او شیشه بنه مل بریز!

((شایق جمال))

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۳ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

باز روز امد به پایان,شام دلگیر است و من!

تا سحر سودای ان زلف,چو زنجیر است و من!

دیگران سرمست و در اغوش جانان خفته اند!

انکه بیدار است و هر شب مرغ شبگیر است و من!

گفته بودم زودتر,در راه عشقت جان دهم!

بعد از این تا زنده باشم,عذر تاخیر است و من!

سبحه و سجاده و مهری مرتب کرده شیخ!

تا چه پیش اید خدایا,دام تزویر است و من!

هر گرفتاری کند تدبیر استخلاص خویش!

تا گرفتارش شوم,پیوسته تدبیر است و من!

منعم از کوشش مکن ناصح که اخر میرسم!

یا به جانان یا به جان,میدان تقدیر است و من!

از در شاه عالم لذتی حاصل نشد!

بعد از این در کنج حجله,خدمت پیر است و من!

((ایرج میرزا))

ایرج میرزا (١٢٩١ - ١٣۴٠ ه.ق)

جلال الممالک ایرج میرزا پسر صدرالشعرا غلامحسین میرزا از نوادگان فتحعلی شاه قاجار بود. وی به سال ١٢٩١ هجری قمری در گذشت.

ایرج میرزا در پارسی و تازی و زبان فرانسوی مهارت داشت و روسی و ترکی نیز می دانست, و خط را خوب می نوشت.

در نوزده سالگی هنگام ولیعهدی مظفرالدین شاه لقب صدرالشعرایی یافت لیکن بزودی از شاعری در دربار کناره گرفت و به خدمات دولتی پرداخت.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٠ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

تا که دورم از دیار خویش و یار خویشتن!

زار گریم در غم یار و دیار خویشتن!

بر نچیدم در جوانی یک گل از شاخ مراد!

تا بیغمای خزان دادم بهار خویشتن!

مردمان گویند روزی بر مراد دل رسد!

مرد اگر سعی و عمل سازد شعار خویشتن!

لیک در نزد من این گفتار را معیار نیست!

چون بدین معیار سنجیدم عیار خویشتن!

ره تواند ادمی تا منزل مقصود برد!

بختی بخت ار کشد در زیر بار خویشتن!

((ادیب طوسی)) 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()

گفتی که میبوسم تو را,گفتم تمنا میکنم!

گفتی اگر بیند کسی,گفتم که حاشا میکنم!

گفتی ز بخت بد اگر,ناگه رقیب اید ز در!

گفتم که با افسون گری,او را ز سر وا میکنم!

گفتی که تلخی های می,گر ناگوار افتد مرا!

گفتم که با نوش لبم,ان را گوارا میکنم!

گفتی چه میبینی بگو,در چشمت چون ایینه ام!

گفتم که من خود را در او,عریان تماشا میکنم!

گفتی که از بی طاقتی,دل قصد یغما میکند!

گفتم که با یغماگران,باری مدارا میکنم!

گفتی که پیوند تو را,با نقد هستی میخرم!

گفتم که ارزانتر از این,من با تو سودا میکنم!

گفتی اگر از کوی خود,روزی ترا گویم برو!

گفتم که صد سال دگر,امروز و فردا میکنم!

گفتی اگر از پای خود,زنجیر عشقت وا کنم!

گفتم ز تو دیوانه تر,دانی که پیدا میکنم!

((سیمین بهبهانی))

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۱ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

نه رنگ مهر دل با مردم فرزانه میریزد!

که طرح دوستی دیوانه با دیوانه میریزد!

پریشان تر کند حال پریشانان عشقش را!

صبا تا زلف مشکینش بروی شانه میریزد!

به امید شب وصلی که باور نیست از بختم!

خیالم در دل از خون رنگ صد افسانه میریزد!

میان سینه سوزیها وفای شمع را نازم!

که اشک بیقراری در غم پروانه میریزد!

مگر همدرد من گردد بیاد لعل میگونش!

ببزم عاشقان خون از لب پیمانه میریزد!

از ان شرمنده اشکم که با دست تهی عمری!

به بازار محبت گوهر یکدانه میریزد!

رهین منت ان اشنا یار نوا سنجم!

گر از کلکم بدفتر معنی بیگانه میریزد!

لب نوش تو را نازم که هردم با شکرخندی!

هزاران ساغر عشرت در این میخانه میریزد!

مستی (علی اکبر کنی پور)

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱۱ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

با محمل دلدار سفر کردم و رفتم!

چون گرد ز پی خاک بسر کردم و رفتم!

گریان ز دوصد بادیه چون ابر گذشتم!

از گریه جهان را همه تر کردم و رفتم!

دنبال جگر گوشه مردم بدویدم!

از دیده روان خون جگر کردم و رفتم!

گیرم سر راه تو به فردای قیامت!

زین نکته ات امروز خبر کردم و رفتم!

یک گل که بماند به رخ یار ندیدم!

هر چند که در باغ نظر کردم و رفتم!

تا تیغ کشیدی بسوی معرکه عشق!

پیش از همه من سینه سپر کردم و رفتم!

((دهقان))ز صبا زیر و زبر تاشده زلفش!

از رشک, جهان زیر و زبر کردم و رفتم!

((دهقان سامانی))

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٧ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

((بسم الله الرحمن الرحیم))
سلام به تمامی دوستانی که به این وبلاگ مراجعه میفرمایند و دوستدار خاندان اهل البیت علیه السلام هستند میرسانم که شبکه جهانی سلام( www.salaamtv.com )
 که در امریکا مستقر است نیازمند کمکهای مالی دوستان در سراسر جهان میباشد چرا که به علت پرداخت هزینه به دولت امریکا...اگر این پرداخت صورت نگیرد این شبکه را از فعالیت باز خواهند داشت و این ضربه ی بزرگی بر جهان اسلام خواهد بود چرا که به علت حضور این شبکه در جهان غرب چه بسیار مسلمانانی که در کشورهای اروپائی و قاره امریکا و یا حتی در کشورهای اسلامی هستنند از راه این شبکه هدایت میشوند.

تلفن تماس با شبکه جهانی سلام:
۸۸۰۰-۲۹۷(۹۴۹)۱+
8800-297 (949)1+
میباشد و یا با رفتن به سایت ان میتوانید اطلاعات مربوطه را از انجا بدست اورید.

((رهگذر))

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٩ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

دوش از بی مهری ان ماه سیما سوختم!
با کمال تشنه کامی پیش دریا سوختم!
انکه با هجران بامید وصالش ساختم!
در کنارش ز اتش شرم تمنا سوختم!
سوختم اما نبودم شمع سان یکجا مقیم!
چون چراغ کاروان هر شب بصد جا سوختم!
من که هرگز ز اتش قهرش دلم جائی نسوخت!
با رقیبان گرم صحبت بود و اینجا سوختم!
گفت روزی میشوی فردا ز وصلم کامیاب!
شامها در انتظار صبح فردا سوختم!
عشق بی پروا سبب شد تا میان انجمن!
گرد شمع عارضش پروانه اسا سوختم!
با(رهی)همراه در این معنیم((رنجی))که گفت!
انقدر با اتش دل ساختم تا سوختم!
((هادی رنجی))

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را!
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را!
کنون با بار پیری ارزومندم که بر گردم!
بدنبال جوانی کوره راه زندگانی را!
بیاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم!
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را!
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی!
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را!
سخن با من نمیگوئی الا ای همزبان دل!
خدا را با که گویم شکوه بی همزبانی را!
نسیم زلف جانان کو؟که چون برگ خزان دیده!
بپای سرو خود دارم هوای جانفشانی را!
بچشم اسمانی!گردشی داری بلای جان!
خدا را بر مگردان این بلای اسمانی را!
نمیری (شهریار) از شعر شیرین روان گفتن!
که از اب بقا جویند عمر جاودانی را!
محمد حسین ((شهریار))


محمد حسین شهریار ((۱۲۸۳ - ۱۳۶۷ خورشیدی))

استاد سید محمد بهجت تبریزی متخلص به شهریار فرزند حاج میر اقا خشگنابی که خود اهل ادب بود در تبریز چشم به گیتی گشوده است.

شاعر ایام کودکی را در قرا شنگول اباد و قیش قرشاق و خشگناب بسر برده است.

تحصیل نخستین را پیش پدر و با قرائت گلستان اغاز کرده و سپس دوره متوسطه را در تهران به پایان رسانده است و پس از پنج سال تحصیل طب کمی پیش از اخذ دکترا دانشگاه را ترک گفته و سرانجام وارد خدمت دولت شده است.

اشعارش چندین بار به چاپ رسیده و بی نهایت مورد توجه قرار گرفته است.

او را می توان بزرگترین شاعر معاصر خواند.

شهریار در بهمن ماه سال ۲۶ به استادی دانشگاه تبریز برگزیده شد و سالها تا پایان عمر در زادگاهش در تبریز زندگی نمود و سرانجام در پنجم مرداد ۱۳۶۷ زندگی را بدرود گفت.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٤ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

بکویت با دل شاد امدم با چشم تر رفتم!
بدل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم!
تو کوته دستیم میخواستی ورنه من مسکین!
براه عشق اگر از پا در افتادم بسر رفتم!
نیامد دامن وصلت بدستم هر چه کوشیدم!
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم!
حریفان هر یک اوردند از سودای خود سودی!
زیان اورده من بودم که دنبال هنر رفتم!
ندانستم که تو کی امدی ایدوست کی رفتی!
به من تا مژده اوردند من از خود بدر رفتم!
تو قدر من ندانستی و حیف از بلبلی چون من!
که از خار غمت ای تازه گل خونینه پر رفتم!
مرا ازردی  و گفتم که خواهم رفت از کویت!
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم!
بپایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من!
از این ره بر نمیگردم که چون شمع سحر رفتم!
تو رشک افتابی کی بدست(سایه)میائی!
دریغا اخر از کوی تو با غم همسفر رفتم!
ابتهاج((ه - ا - سایه))

ابتهاج ه - ا - سایه((متولد۱۳۰۶ خورشیدی))

هوشنگ ابتهاج فرزند میرزا اقاخان متخلص به(ه - ا - سایه) با انتشار مجموعه های (نخستین نغمه ها-سراب-سیاه مشق-شبگیر و زمین) مشهور شد. او از شاعران نوپرداز معاصر است.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()

خدایا شمعم و پروانه ام کو؟
حدیث این دل فرزانه ام کو؟
بده ساقی مرا از ان نشانی!
که می دادی ولی میخانه ام کو؟
خدایا سوزد این دلهای عاشق!
که گویند عاشقان جانانه ام کو؟
چو شمع سوزد در این تاریکی شب!
که او پرسد مرا پروانه ام کو؟
خدایا گر ندادی وصل یارم!
همی گویم مرا میخانه ام کو؟
چو او رفت و دلم با او سفر کرد!
خدایا این دل دیوانه ام کو؟

((رهگذر))

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

عید نوروز است..به چه زیبائی......نازنین من..دلبر مائی!
بهاران امد..نازنین من......همچو گلبرگی..روی گلهائی!

گر منم فرهاد..یا که مجنونم......تو هم ان شیرین..یا که لیلائی!
شادمان باشند..بلبلان هر جا......از چمن روئید سرو رعنائی!
گر بهاران است..فصل یاران است......با نسیم رقصند..نسترنهائی!

گلها روئید..شاخه ها لغزید......میکند باد هم..شور و غوغائی!

سالها این است..رسم نوروزی......میکنند هر جا..بزمی برپائی!

شمع و پروانه..هر دو میسوزند......هر کدام دارند..عشق شیدائی!

عاشقان دل..خبر اوردند......بر حذر از ان..داد تنهائی!

بینوایان راست..دلها خسته......هر که را دردیست..با غزلهائی!

عاشقان مستند..کنج میخانه......روز و شب دارند..باده پیمائی!

ارزوها است..در دل مریم......از خدا خواهد..چشم بینائی!

((رهگذر))

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

امشب صنما باز که افسانه شنیدیم!

وصف لب تو از لب پیمانه شنیدیم!

پیمانه چو با یاد نگاه تو گرفتیم!

از هر رگ دل نغمه مستانه شنیدیم!

هر تاب سر زلف تو گویای حدیثی است!

این راز نهان را همه از شانه شنیدیم!

تا دیده به شمع رخ زیبای تو بستیم!

آهنگ وفا از پر پروانه شنیدیم!

آنشب که گره از سر زلف تو گشودند!

فریاد و فغان از دل دیوانه شنیدیم!

مشکل بُود از کوی تو آسوده گذشتن!

ما این سخن از ساقی میخانه شنیدیم!

((شهدی لنگرودی))

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱۸ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

نگه کن بر اين گنبد زرنگار!

که سقفش بُود بی ستون استوار!

سراپرده چرخ گردنده بين!

در او شمعهای فروزنده بين!

يکی پاسبان و يکی پادشاه!

يکی دادخواه و يکی باج خواه!

يکی شادمان و يکی دردمند!

يکی کامران و يکی مستمند!

يکی باجدار و يکی تاجدار!

يکی سرفراز و يکی خاکسار!

يکی بر حصير و يکی بر سرير!

يکی در پلاس و يکی در حرير!

يکی بينوا و يکی مال دار!

يکی نامراد و يکی کامگار!

يکی در غنا و يکی در عنا!

يکی در بقا و يکی در فنا!

يکی تندرست و يکی ناتوان!

يکی سالخورد و يکی نوجوان!

يکی در ثواب و يکی در خطا!

يکی در دعا و يکی در دغا!

يکی نيک کردار و نيک اعتقاد!

يکی غرق در بحر فسق و فساد!

يکی نيک خلق و يکی تند خوی!

يکی بُردبار و يکی جنگ جوی!

يکی در تنعم يکی در عذاب!

يکی در مشقت يکی کامياب!

يکی در جهان جلالت امير!

يکی در کمند حوادث اسير!

يکی در گلستان راحت مقيم!

يکی با غم و رنج و محنت نديم!

يکی را برون رفت ز اندازه مال!

يکی در غم نان و خرچ عيال!

يکی چون گُل از خُرمی خنده زن!

يکی را دل آزرده خاطر حزن!

يکی بسته از بهر طاعت کمر!

يکی در گنه برده عمری بسر!

يکی را شب و روز مصحف بدست!

يکی خفته در کنج کيخانه مست!

يکی بر در شرع مسمار وار!

يکی در ره کفر زنّار دار!

يکی مُقبل و عالم و هوشيار!

يکی مدبر و جاهل و شرمسار!

يکی غازی و چابک و پهلوان!

يکی بزدل و سست و ترسنده جان!

يکی کاتب اهل ديانت ضمير!

يکی دزد باطن که نامش دبير!

از اين پس مکن تکيه بر روزگار!

که ناگه ز جانت برآرد دمار!

مکن تکيه بر لشکر بی عدد!

که شايد ز نصرت نيابی مدد!

مکن تکيه بر مُلک و جاه و حشم!

که پيش از تو بودست بعد از تو هم!

مکن بد که بدبينی از يار نيک!

نمی رويد از تخم بد بار نيک!

بسا پادشاهان سلطان نشان!

بسا پهلوانان کشور ستان!

بسا تند گردان لشکر شکن!

بسا شير مردان شمشيرزن!

بسا ماهرويان شمشاد قد!

بسا نازنينان خورشيد خد!

بسا ماهرويان نو خواسته!

بسا نو عروسان آراسته!

بسا نامدار و بسا کامگار!

بسا سرو قد و بسا گلعذار!

که کردند پيراهن عمر چاک!

کشيدند سر در گريبان خاک!

چنان خرمن عمرشان شد بباد!

که هرگز کسی زان نشانی نداد!

منه دل برين منزل جان ستان!

که در وی نبينی دلی شادمان!

منه دل برين کاخ خرّم هوا!

که می بارد از آسمانش بلا!

ثباتی ندارد جهان ای پسر!

به غفلت مبر عمر در وی بسر!

مکن تکيه بر مُلک و فرماندهی!

که ناگه چو فرمان رسد جان دهی!

منه دل برين دير نا پای دار!

ز (سعدی) همين يک سخن ياد دار!

((سعدی))

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()

تا کی به تمنای وصال تو یگانه……اشکم شود از ضرب جنون سیل روانه!

خواهد به سر آید شب هجران تو جانم……ای تیر غمت را زدی و شاد نشانه!

جمعی به تو مشغول و تو غائب ز میانه!

هر در که زدم صاحب آن خانه توئی تو……هر جا که روم پرتو کاشانه توئی تو!

در میکده و درک جانانه توئی تو……مقصود من از کعبه و بتخانه توئی تو!

منظور توئی کعبه و بتخانه بهانه!

آندم که عزیزان بروند پی هر کار……زاهد به سوی مسجد و من جانب خمار!

من یار طلب کردم و او جلوگه یار……حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار!

او خانه همی جوید و من صاحب خانه!

بیچاره (بهائی) که دلش زار غم توست……هر چند که آسیب ز خیلی خدم توست!

امید وی از زار صفت دم به دم توست……تقصیر خیالی به امید قدم توست!

یعنی که گنه را به ازین نیست نشانه!

((بهائی))

بهائی (              )

اطلاعات شاعر مذکور در دسترس نمی باشد!

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند!

هر که به جمعی شبیه شود, از انهاست(یعنی کسی که در عقائد و کردار شبیه ملتی شود)در کیفر و جزا نیز از انها خواهد بود.

هر که علم طلب کند, خدا رزقش را کفالت کند.

هر که علمش به وی سود ندهد, جهلش به او زیان رساند.

هر کس را عمل عقب راند, نسب جلو نبرد.

هر که قاضی شود, بی کارد سرش بریده شده. 

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۳٠ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

بگذار بگريم من و بگذار بگريم!

بگذار در اين نيمه شب تار بگريم!

در ماتم پژمردن گلهای اميدم!

بگذار که چون ابر بگلذار بگريم!

مرغ دل من پر زد و افتاد بدامش!

بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم!

غمخوار من خسته بجز ديده من نيست!

بگذار بغمخواری خود زار بگريم!

او رفت و اميد دل من دور شد از من!

بگذار که در دوری دلدار بگريم!

در ورطه ديوانگيم ميکشد اين عشق!

بگذار بر اين عاقبت کار بگريم!

او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد!

بگذار بگريم من و بگذار بگريم!

((مريم ملک ابراهيمی))

مريم ملک ابراهيمی (                   )

اطلاعات شاعر مذکور در دسترس نمی باشد.

 

رسول اکرم (ص) فرمودند:

هر که برای کم شکر نکند٬برای زياد هم شکر نمیکند.

هر که به مصيبت زاده ای تسليت دهد٬همانند او اجر دارد.

هر که با امت من مدارا کند٬خدا با وی مدارا کند.

هر که عيادت مريضی کند٬در کار بهشتی است.

هر که با ستمگری راه رود٬مجرم است(در صورتی که برای کمک کردن به ظلم او باشد٬يا از کارمندان او محسوب شود).

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢۸ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

مغز متفكر ترين انسانها را گلوله نادان ترين آدم ها مي شكافد.

شکسپير ميگويد : فراموش کن چيزی را که نمي توانی بدست آوری و بدست بياور چيزی را که نمی توانی فراموش کنی.

 دريا كه باشی يا گودالی كوچك از آب فرقی نمي كند زولال كه باشی آسمان در تو پيداست.

عشق آن است كه هر چه بيشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هر گاه آنرا در مشت گيری آسانتر از كفت رود ... پروازش ده تا كه پايدار بماند.

 هميشه فکر کن توی يک دنيای شيشه ای زندگی ميکنی. پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولين چيزی که ميشکند دنيای خودت است.

 زندگي زيباست حتی اگر کور باشی. خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی. مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي. اما بي ارزش است اگر ثانيه ای عاشق نباشی.

لبخند بهانه ايست براي زنده ماندن.... لحظه هايتان سرشار از اين بهانه

موفق باشين/.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۸ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()

تا رخت به خلوتگه اسرار کشيديم!

صد پرده بر آئينه پندار کشيديم!

بار غم هستی که گران بود چو کوهی!

با عشق تو چون مرغ سبکبار کشيديم!

تا در گذر سيل نخُسبد دل غافل!

بس منّت ازين ديده بيدار کشيديم!

کرديم چو گُل غرقه بجام می گلگون!

رنجی که به پا از ستم خار کشيديم!

اين نکته سر بسته چه خوش گفت حريفی!

ما سر به خطا از خط پرگار کشيديم!

صد رخنه در ايوان سلامت بفکنديم!

نقشی به ريا بر در و ديوار کشيديم!

دردا که عروس هنر و دانش و دين را!

از حرص و هوس در صف پيکار کشيديم!

((رعدی)) چه خروشی؟که خريدار ندارد!

اين يوسف معنی که به بازار کشيديم!

((دکتر رعدی آذرخشی))

دکتر رعدی آذرخشی ( ۱۲۸۸ ه.ش)

دکتر غلامعلی آذرخشی٬ متخلص به رعدی فرزند محمدعلی افتخار لشکر به سال ۱۲۸۸ خورشيدی در تبريز ديده به جهان گشود.

از دانشگاه تهران موفق باخذ درجه ليسانس در رشته حقوق شد. مدتی در وزارت فرهنگ به خدمت پرداخت و در سال ۱۳۱۵ برای ادامه تحصيلات به اروپا رفت٬ و درجه دکترای ادبيات و حقوق را از دانشگاه پاريس بدست آورد.

شعر معروف نگاه او از شاهکارهای معاصر ادبی ايران است و اين بيت مطلع آن شعر است:

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان……که من آن راز توان ديدن و گفتن نتوان!

 

رسول اکرم (ص) فرمودند:

هر که به گناهی همت گمارد٬سپس صرف نظر کند٬حسنه ای برای او بنويسند.

هر که خدا به او خيری داده٬بايد آثارش در او ديده شود.

هر که سخنش بسيار باشد٬ لغزشش فراوان باشد؛ هر که لغزشش بسيار باشد٬گناهش زياد شود؛ و هر که گناهش زياد شود٬آتش برای او بهتر است.

هر که رزقی يافت٬رها نکند و هر که نعمتی يافت٬شکر گذارد.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۳۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()


Design By : Pichak